تكليف يعنى دستورى كه انسان را به تلاش وا دارد، و چون تلاش زحمت دارد، اين است كه مى گوييم آدم را به زحمت مى اندازد. يك وقت است كه يك استاد ورزيده به دانش آموزى كه مجذوب درس آن استاد شده و شب و روز زحمت مى كشد تا درس او را خوب بفهمد و خوب ياد بگيرد، خوب به خاطر بسپارد، خوب تمرين كند، خوب امتحان بدهد، مى گويد آقا، ببخشيد شما را به زحمت انداختيم و به شما زحمت داديم! در اين حال مى گوييم فلان دانشآموز، دانشآموز زحمت كشى است. وقتى مى گوييم زحمت كش است يعنى خوب است يا بد؟ اينجور زحمت، هم كشيدنش لذت بخش است و هم زحمت دادنش يك نوع محبت، يك نوع لطف و يك نوع رحمت است. از دانش آموزهاى جدّى علاقه مند به تكامل و پيشرفت سؤال مى كنم؛ كدام معلم و استاد را بيشتر دوست دارى: معلم و استادى كه شما را به زحمت كشى وا دارد يا معلم و استادى كه كار را بر شما آسان بگيرد و شما را به تكاپو و تلاش و به كار انداختن استعدادهايتان وا ندارد؟ تكليف خدا را هر آدم فهميده هشيار بايد اين گونه بفهمد. تكليف بارى بر دوش نيست. حالا اگر مايليد و مى خواهيد ريشه واژه زحمت و كُلفت را در معنى كردن كلمه تكليف نگه داريد و از دست ندهيد عيبى ندارد؛ تكليف يعنى دستورى كه آدم را به زحمت كشى وا دارد، اما نه دستورى كه مزاحم انسان است و آدم را به زحمت مى اندازد. اين دو عبارت خيلى با هم فرق دارند. دستورى كه مزاحم من است و مرا به زحمت مى اندازد نامطبوع است. انسان از چنين دستورى متنفر مى شود. دستورى كه آدم را براى تكامل به زحمت كشى مى اندازد مطبوع است، و تكليف خدا اين است؛ تكليف پيامبر خدا اين است؛ و تكليف رهبران صحيح اين است نه غير از اين. معلوم است كه وقتى قرار شد معناى تكليف اين باشد، آن گاه دستورى كه شما را به زحمت كشيدن در راه تكامل وا مى دارد خود به خود بايد در حدود توانايى شما باشد. اگر چنين دستورى خارج از حدود توانايي تان باشد قابليت اجرا ندارد و شما فقط به زحمت مى افتيد نه به زحمت كشيدن؛ و حال آنكه قرار است تكليفْ شما را نه به زحمت، بلكه به زحمت كشى و به تلاش وا دارد. پس اينكه «لا يكلّف اللّه نفساً الاّ وسعها» (خدا تكليفى بر عهده هيچ كس نمى گذارد مگر در حدود توانايى اش) طبيعى است، مطلبى است كه دليلش همراه خودش است. براى اينكه انسانها برداشتى عوضى از تكليف خدا نداشته باشند جمله بعد مى گويد،
« لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت» ؛ اگر سود و زيانى عايد انسان مى شود مربوط است به همان زحمت كشيدنش. اگر سودى نصيبش مى شود در پرتو زحمت كشيدن است. اگر زيانى نصيبش مى شود نتيجه و بازده بيراهه رفتن و تلاش منفى است. اگر تلاش مثبت كند سود بخش است؛ اگر كار منفى كند زيانبخش است. « لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت.» اين است قانون و ناموس لايتغيّر تكليف الهى. بعد مى رود سراغ برخى از تكاليفى كه انسان را به زحمت مى اندازد. مى گويد، تكليفِ «انسانْ به زحمت بينداز» هم گاهى وجود دارد. كجا؟ آنجا كه تكليف، آهنگ و رنگ مجازات و كيفر پيدا كند. هر جا تكليفْ آهنگ كيفر پيدا كند خود به خود انسان را به زحمت هم مى اندازد. باز برويم سراغ همين مثالهاى مدرسه اى؛ چون هم عموم دوستان اهل مدرسه هستند، يا بوده اند، و هم مطلب را خيلى به ذهن نزديك مى كند. يك وقت است معلم براى به كار افتادن استعدادهاى دانش آموز و دانشجو تكليف شب معين مى كند. مثلاً مى گويد چهار مسأله را حل كنيد، يا به پنج سؤال تمرينى جواب بدهيد، يا در دانشگاه فلان طرح را ترسيم كنيد، يا درباره فلان موضوع مطالعه كنيد و كنفرانسى بدهيد. همه اينها تكليف هاى تمرينى است. ولى يك وقت است كه معلم در كلاس به دانشآموزِ تنبلِ متخلّف جريمه می دهد. اين هم تكليف است اما جريمه غير از تكليف شب است، غير از مشق است، غير از تمرين است. در جريمه به زحمت انداختن هم هست؛ لذا می گويد بيست بار بايد از روى فلان درس بنويسى. اين هم تكليف است؛ اين هم در جهت تكامل است، اما شاق هم هست و آدم را به زحمت هم مى اندازد. آن تكليف نوع اول چيزى است كه انسان از خدا مى خواهد و مى گويد: خدايا ما را بلا تكليف نگذار؛ تكليف ما را معين كن كه از چه راهى برويم. اين چيزى است كه انسان دعا مى كند خدايا نصيبم كن؛ راه را به من نشان بده، پيمبرى بفرست، آيينى بفرست، كتابى بفرست، امامى معين كن، پيشوايى مشخص كن، رهبرى نصيب ما كن. اين چيزى است كه انسان آن را دنبال مى كند و دعا مى كند كه خدايا آن را بده. اما آن جريمه چيست؟ آيا اگر ما باشيم و خدا، مى گوييم خدايا طورى كن كه ما جريمه بشويم، يا اينكه مى گوييم خدايا طورى به ما توفيق بده كه هيچوقت دچار تكليف جريمه اى نشويم؟ كدام يك؟ در اين باره بالفطره فكر كنيد. آدم سالمِ درست انديشى كه دوست دارد با همان تكاليف نوع اول راهش را پيدا كند و برود، جا دارد دعا كند و بگويد خدايا، ما را دچار جريمه نكن، آن گونه كه كسانى را كه قبل از ما بودند دچار جريمه كردى. « ربّنا و لا تحمل علينا اصراً كما حملته على الذين من قبلنا»؛ خدايا بر دوش ما بار اضافى جريمه منه، آن گونه كه بر دوش مردمى كه قبل از ما بودند نهادى، چون مستحق جريمه بودند. معناى درست آيه اين است كه خدايا، ما را مستحق جريمه نكن.
باید ها و نباید ها ، ص ؟
تکلیف یا تکّلُف
12 10 2011دیدگاهها : بیان دیدگاه »
برچسبها: تکلیف ، تکلف، طاقت ،
دستهها : آثار مکتوب (بنانی), اندیشه
تشکّل حق انحصار طلب نیست
5 10 2011
تشكّل حق تشكّلى است كه پيرامون آرمان هاى حق به وجود بيايد و ما براى اين تشكّل يك نشانه بارز اعلام كرده ايم و آن اين است: تشكّل حق تشكّلى است كه انحصار طلب نيست. يعنى چه انحصار طلب نيست؟ يعنى اين منطق خود پرستانه و ضد خدا پرستى را ندارد كه هر كس در اين تشكيلات است، آدم خوبى است، هر كس در اين تشكيلات نيست، آدم خوبى نيست. اين تفكر، تفكر شيطانى است و نه رحمانى و نه يزدانى. تشكّل خوب و سالم تشكّلى است كه يك نظام ارزشى را روشن و صريح مطرح مى كند. مى گويد ما پاسدار اين نظام ارزشى هستيم. پاسدار اين ارزش ها هستيم. هر كه اين ارزش ها را دارد، مورد حمايت ماست. خواه عضو تشكيلات ما باشد، خواه نباشد. هر كس اين ارزش ها را ندارد، مورد انتقاد ماست. خواه عضو تشكيلات ما باشد، خواه نباشد. يكى از اين ارزش ها هم تشكّل است. يعنى افرادى كه از جهات ديگر خوب اند اما منفردند و به كار دسته جمعى عادت ندارند، نسبت به افرادى كه منفرد نيستند و كار دسته جمعى مى كنند، مى گوييم اين يك امتياز بيشتر دارد؛ اما يك امتياز، نه همه امتيازها. ما در موقع انتخاب نخست وزير دقيقاً گفتيم شوراى مركزى موقّت حزب جمهورى در معرض يك امتحان است، ببينيم چه كار مى كند. در يك جلسه طولانى بحث ها يمان را درباره اشخاص كرديم. گفتيم رأى گيرى مخفى مى كنيم، هر كسى سه نفر را معيّن كند. نفر اول يعنى سه امتياز، نفر دوم يعنى دو امتياز، و نفر سوم يعنى يك امتياز. بعد كه رأى مخفى را جمعآورى كردند و برادرمان رجايى كه عضو حزب نيست، 40 امتياز آورد و برادر بعدى كه عضو حزب بود 25 امتياز، بنده به سهم خودم خوشحال شدم. گفتم شورا از يك امتحان رو سفيد درآمد. معلوم شد در رأى دادنش به چه مى انديشد؟ به ارزش ها. درست است كه اگر كسى عضو باشد، آن هم يك ارزش است، اما يك ارزش است. نه اينكه اين ارزش جانشين همه ارزش هاى ديگر شود. تشكّل هاى اين چنينى اگر يكى باشند كه چه خوب، اگر دو تا، سه تا، ده تا هم باشند با هم برادرند. هيچ وقت با همديگر ضد و معارض نمى شوند. اين است كه ما در مواضعى كه در رابطه با گروه ها اعلام كرده ايم، اگر مطالعه فرموده باشيد اين را تصريح كرده ايم كه رابطه حزب جمهورى اسلامى با گروه هاى معتقدِ در خط كه از نظر نظام ارزشى با ما يك جور فكر مى كنند، اما تشكيلات ديگری دارند، برادرانه است و هر نوع رقابت رشك آميز ميان اين گروه ها را گناه مى دانيم. تصريح كرده ايم كه ما اين را گناه مى دانيم. اين همان تنگ نظرى است. اين همان خود پرستى است. اين است كه ما براى تشكّل سالم يك نشانى گويا پيدا كرده ايم و روى اين نشانى هم سخت مى ايستيم و ايستاده ايم. چه كل تشكّل را و چه اعضاى يك تشكّل را با همين يك نشانى محك مى زنيم. اين سنگ محك خوبى است.
يادم مى آيد حدود بيست و چهار ـ پنج سال قبل در قم چند نفر از برادرهاى ما دور هم جمع شدند و يك كار خوب را شروع كردند. چند نفر ديگر از برادرها آمدند گفتند فلانى مى خواهيم مشابه آن كار را شروع كنيم. يعنى گفتند فلان كار را مى خواهيم شروع كنيم كه مشابه آن بود. گفتم خوب آن ها مگر نيرويشان كافى است؟ گفتند نه. گفتم چرا نمى رويد با آن ها كار كنيد؟ ــ از طلاب بودند، از طلاب فاضل، از فضلا. شروع كردند نسبت به آن ها عيب جويى كردن. به اين جمله اى كه عرض مى كنم خوب دقت كنيد. خوب كه عيب ها يشان را جستند و شمردند و عيب ها را نوشتند، گفتم كه در اين عيب هايى كه شمرديد اين و اين و اين صحيح است، اين عيب است، بايد تلاش كنيد تا بر طرف بشود؛ اما اين و اين و این عيب نيست. پوستش را كه بِكَنيم و پوست كنده اش بكُنيم، معنايش اين است كه همين كار را اگر شما مى كرديد، كار خيلى خوبى بود؛ ولى همين كار را چون آن ها مى كنند، كار كم ارزشى است و چيز به درد بخوری نيست؟ اگر انسان ديد يك كار معيّن را اگر آن آقا بكند كار بى ارزشی است و اگر بنده بكنم كار خيلى مهمى است، پيداست كه به جاى اينكه حق پرست باشد، خود پرست است. لذا همان موقع ما يك اصل پيدا كرديم. گفتيم اصل در انسان يكتا پرست و خدا پرست اين است كه ترازو و سنگ ترازويش براى وزن كردن خودش و اعمالش و ديگران و اعمالشان يكى باشد. با همان ترازو و با همان سنگ ترازو كه خوبى هاى ديگران را مى سنجد، خوبى هاى خودش را هم بسنجد. با همان سنگ ترازو كه عيب هاى خودش را مى سنجد، عيب هاى ديگران را هم بسنجد. يك متر دارد كه وقتى آن طرف مى رود يك ميلي متر را پنجاه ميلي متر نشان مى دهد و وقتى اين طرف مى آيد يك ميلي متر را يك ميكرومتر نشان مى دهد. اين ترازو درست است يا خراب است؟ اين ترازو خراب است يا در حقيقت صاحب ترازو خراب است؟ چون خرابى مال خودش است. ما چه در كار فردى، چه در كار تشكيلاتى اين را به عنوان يك اصل عالى اخلاق و معيار مى شناسيم و روى آن تكيه داريم و تشكّل را با اين شرط، الهى و خدايى مى دانيم. هر حزبى، هر تشكيلاتى و هر سازمانى اگر اين شرط را داشته باشد، اصول و نظام ارزشى اش هم نظام اسلامى باشد، از ديد ما حزب الله است و هر حزبى و هر سازمان و تشكيلاتى اگر اين شرط را نداشته باشد، به همان اندازه كه ندارد حزب الشيطان است. اسمش هر چه مى خواهد باشد و رهبران و اعضايش هر كسى مى خواهند باشند.
قسمتی از بیانات شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی در جمع اعضاء حزب جمهوری اسلامی
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
برچسبها: حزب ، حزب جمهوری اسلامی ، تشکل ، انصاف ، شهید رجائی
دستهها : آثار غیر مکتوب (بیانی), اندیشه
آفت حق طلبی
2 10 2011
گرايش ها و مغناطيس هاى ديگر كه مى تواند انسان را به سوى ضد حق جذب كند، به سويى جذب كند كه عملاً ضد حق از آب در مى آيد، زمينه رشد و قدرتمند شدنشان از زمينه رشد و قدرتمند شدن حق گرايى بيشتر است. نه خودِ گرايش، بلكه زمينه نيرومندتر و مساعد است. ببينيد ، يك جوان در بيست سالگى، در سنين قدرتمندى كشش هاى جنسى، گرايش جنسى او قوي تر است يا حق گرايىِ او ؟ اوّلى. ببينيد، انسانى كه اوّليات زندگىِ او فراهم است، تجمل دوستى و تجمل خواهى را در او دامن زدن آسان تر است يا حق گرايى را ؟ باز هم اوّلى. ببينيد، انسانِ اشباع شده از اوليات زندگى، ولى در مسيرِ رياست و جاه و جلال طلبى است ؛ جاه و جلال دوستى را در او آسان تر مى شود دامن زد يا حق گرايى را ؟ جاه طلبى، جاه دوستى، شوكت گرايى، رياست منشى.
اتفاقاً اين يكى چه آفت بزرگى براى اهل علم است. چند شب است كه در اين جلسه مى آيم و دوستان با ما همان طور عمل مى كنند كه با سايرِ هم لباسهاى ما و وقتى كه من مى آيم صلوات ختم مى كنند. البته من دوست دارم بر نام پاك پيغمبر و دودمان او درود بفرستيد ، اما نه به مناسبت ورود من. خواهش مى كنم در اين جلسه منسوخ بشود.
بهراستى درود فراوانِ خدا بر پيامبر پاك و دودمانش باد. اما مى دانيد على عليه السلام، اين چهره درخشان دودمان پيامبر، چه فرمود؟ فرمود: يكى از خطرناكترين دامهاى شيطان بر سر راه مردان و زنان حق پرست، انسانهاى حق پرست، صداى كفش كسانى است كه دنبال او به راه مى افتند. انسانى هست كه دل او در گروِ اين است. اگر صداى دو هزار كفش را كه به زمين بخورد، بشنود خيلى خوشش مى آيد، اما اگر پنج شش تا باشد دل نگران است كه چرا كم هستند. امروز نامه آقايى به دست من رسيد كه از معمّمانِ ساده دل است. انصافاً از خانواده اى است كه از يك نوع ساده دلى و صفا برخوردارند و معمّم هم هستند. اين آقا سالها قبل در قم با من مختصر آشنايى داشت. امروز نامه اى براى من فرستاده كه در آب باران خيس خورده بود و من از خود پرسيدم از كجا آمده است. بعد كه باز كردم و خواندم ديدم مطالب آن معمولى است. ما حصلِ نامه ايشان اين بود كه از من با دلسوزى سؤال كرده بود فلانى! تو همه زمينه ها برايت فراهم هست كه با آقايى زندگى كنى (اين تكيه كلام آن نامه است)، ولى شنيده ام به جاى اينكه بخواهى با آقايى زندگى كنى (سوابقى را هم اسم برده) حالا فلان كار را مى كنى، و براى خودت شغلى انتخاب كرده اى و زندگیت را جدا كرده اى و چنين و چنان كرده اى. بگو ببينم چرا؟ آن هم واقعاً با دلسوزى. من او را خوب مى شناسم. آدمى است كه نه سودى از من مى برد، نه زيانى از من مى كشد. پيداست كه صرفاً دلش سوخته كه چرا من راه زندگى با آقايى را رها كردم. بنا داشتم برايش بنويسم اى دوست عزيزِ با محبت اما متأسفانه غافل و كم خبر! تو نمى دانى كه همين گرايش به “با آقايى زندگى كردن” چه بر سر آنچه روحانيت مى ناميم آورده است؟ ممكن است يك روحانى زندگى اش را خيلى ساده و پارسايانه كند؛ اين آسان است و خيلى مشكل نيست. ممكن است از سر خيلى چيزها بگذرد، اما سرِ رياست و آقايى و صلوات ختم كردن ها، پاى خيلي ها لغزيده و مى لغزد.
حق و باطل از دیدگاه قرآن ، ص 53
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
برچسبها: حق گرایی ، نیروی جنسی ، جوان ، روحانیت ، آفت اهل علم ،
دستهها : آثار مکتوب (بنانی), اندیشه
جامعه اسلامی ، جامعه بره ها نیست
26 09 2011
عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (ع) قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع) إِنَّ اللَّهَ لَا يُعَذِّبُ الْعَامَّةَ بِذَنْبِ الْخَاصَّةِ إِذَا عَمِلَتِ الْخَاصَّةُ بِالْمُنْكَرِ سِرّاً مِنْ غَيْرِ أَنْ تَعْلَمَ الْعَامَّةُ فَإِذَا عَمِلَتِ الْخَاصَّةُ بِالْمُنْكَرِ جِهَاراً فَلَمْ تُغَيِّرْ ذَلِكَ الْعَامَّةُ اسْتَوْجَبَ الْفَرِيقَانِ الْعُقُوبَةَ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل.[1] خدا تودهها را به كيفر گناه زبده ها مشمول عقاب و كيفر خويش نمى كند. اما چه وقت؟ وقتى كه زبده ها فقط گناهان شخصى سرّى داشته باشند؛ گناهانى داشته باشند سرّى، كه آثارش به خارج سرايت نمى كند، بلكه فقط يك تخلف شخصى سرّى است. اما وقتى زبده ها آشكارا مرتكب كارهاى ناپسند شوند و توده در صدد جلوگيرى از اين زبده ها برنيايد، هر دو مستحق كيفر خداى عزوجل خواهند بود.
اين حديث ناظر به مسئوليت توده ها براى نگهدارى زبده ها در راه خير و صلاح است و از آن حديث هاست كه بايد زمينه اصلى يك بخش عمده از مسائل مربوط به نظام ادارى و اجتماعى و اصلاح كار قرار مى گيرد… آقايى كار خلافى مى كند و فردى عامى به او مى گويد آقا، اين كار شما خلاف است؛ چرا كردى؟ پاسخ مى شنود: «برو! عالم را با جاهل بحثى نيست». بنده خدا هم سرش را زير مى اندازد و مى رود. امير مرتكب خلافى مى شود؛ يك فرد عادى به او مى گويد آقا، چرا اين خلاف را كردى؟ پاسخ مى شنود: « پس انضباط اجتماعى كجا رفته! به من مى گويند مافوق و به تو مى گويند مادون. مادون را با مافوق بحثى نيست!» برو بابا با آن علمت اى عالم ! برو بابا اى رئيس و مافوق با آن انضباط تشكيلاتى ات ! برو كشكت را بساب ! اينها به درد اسلام نمى خورد. به تو مى گويند عالم، نمى گويند معصوم؛ به تو مى گويند مافوق، نمى گويند معصوم. در نظام اسلامى فقط يك مقام غير مسئول است كه آن هم خداست. اوست كه : «لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون»[2] ؛ بقيه همه مسئولند. پيغمبر و امام هم در آن درجاتى كه غير مسئولند به دليل اعتقاد به عصمت آنهاست؛ اما اين چه ربطى دارد به ديگران ؟ بقيه همه مسئولند. هيچ زيربناى اجتماعى از آن زيربناى شوم خطرناكتر نيست كه انسانى، يا انسانهايى، بتوانند هر چه مى خواهند بكنند بى آنكه بشود بر آنها خرده گرفت و بى آنكه بشود از آنها بازخواست كرد. مسئوليت در جامعه اسلامى مسئوليت متقابل است. همه نسبت به يكديگر مسئولند. «كُلّكُم راع و كلّكم مسئولٌ عَن رعية»[3]
بنابراين، آن عامى كه به عالم خرده مى گيرد و مى گويد اين كار شما خلاف به نظر مى رسد، اگر در پاسخ انتقادش شنيد كه «برو، عالم را با جاهل بحثى نيست»، يك وظيفه بيشتر ندارد؛ به نظر من وظيفه اش اين است كه ديگر به ديده عالم به آن فرد ننگرد، چون او جاهلى است اصطلاح دان، نه عالمى ره شناس. آن فرد مادون كه از زبان مافوقش در برابر هر انتقاد مى شنود كه «من رئيس تو هستم، پس انضباط ادارى و تشكيلاتى يا حزبى كجا رفته؟» بايد به او به ديده مافوق ننگرد. اين طاغوتى است كه بر مسند كبريايى تكيه زده و شايسته اطاعت و فرمانبرى نيست. جامعه اسلامى جامعه هوشيارها و زباندارهاست. جامعه اسلامى جامعه مردم فضول است؛ نه از آن فضولیهاى بيجا و نه زباندار ؛ به اين معنا كه بره نيست. جامعه بره ها نيست؛ جامعه آدمهاست. آدمى كه انتقاد مى كند و در كار همه دقت مى كند. اما به خاطر چى؟ به خاطر پاسدارى از محترمترين چيزها: حق و عدل.
حق و عدل از همه كس محترمتر است؛ پاسدارى از آيين حق و آيين عدل، فضيلت و عدالت و حقپرستى و خداپرستى، نورانيت و روشنى، مبارزه با ظلمت و حمايت از نور. البته يك شرط اصلى در امر به معروف و نهى از منكر شناخت معروف و منكر است. كسى كه اصلاً خودش نمى داند معروف و منكر چيست، به چه چيز دعوت كند؟ چه چيز را امر كند و نهى كند؟ يك وقت است كه اختلاف شما با آن عالم يا با آن مافوق بر سر اين است كه آيا اين كار منكر هست يا منكر نيست. احراز اين امر راه ديگرى دارد. براى اينكه اگر آدم شك كرد در اينكه شناخت خودش درست است يا شناخت اين عالم، مى تواند بگويد عالم كه منحصر به اين آقا نيست. آدم عالم زياد پيدا مى شود؛ آدم سراغ ده عالم ديگر مى رود و از آنها مى پرسد. ولى بعد از اينكه معلوم شد اين كار منكر است، آن وقت ديگر بهانه «عالم را با جاهل بحثى نيست» را پيش كشيدن و يكه تاز ميدان زندگى بودن و بى مدعى آنچنان عمل كردن كه دل مى خواهد، در جامعه اسلامى نيست. در جامعه اسلامى آن بهشتى كه آزارى در آن نباشد و كسى را با كسى كارى نباشد وجود ندارد. جامعه اسلامى جامعه اى است كه همه با همديگر كار دارند، چون سرنوشتشان به هم بسته و پيوسته است و همه داراى سرنوشت مشتركند. عرض كردم اين حديث را اول به گوش كسانى بخوانيد كه انتظار دارند آنچه مى كنند كسى بر آنها خرده نگيرد. بعد به گوش مردم عوام، يعنى توده ها كه خيال مى كنند فقط براى اطاعت و باركشى و باربرى و فرمانبرى آفريده شده اند، بخوانيد.
انسانها فرمان مى برند اما از فرمانده اى كه براى ديگران حق انتقاد نسبت به خود را محفوظ مى داند. فرمان مى برند، ولى با حفظ حق انتقاد؛ با حفظ حق رسيدگى و پرسش.
[1] علل الشرائع ،ج 2 ، ص 522
[2] سوره انبیاء ، آیه 23
[3] عوالی اللآلی ، ج 1 ، ص 364
دیدگاهها : 2 دیدگاه »
برچسبها: امر به معروف ، نهی از منکر ، عالم ، امیر ، فرمانده ، حق انتقاد ،
دستهها : آثار مکتوب (بنانی), اندیشه
ماه رمضانمان را مبارک کنیم
4 08 2011
این ماه باید برای همۀ ما، ماه «مراقبه»، مواظب خود بودن، به حساب خود رسیدن، باشد. فکر خوبی است؛ سحرها که شاید به انگیزه غذا خوردن و سحری خوردن و شاید هم به انگیزه هایی بالاتر از آن به هر حال، برطبق اجبار یا عادت بیدار هستیم، فرصتی است که بیش از ایام سال به خودمان برسیم. روزها به جای ساعت نهار که غذا میخوردیم، در صدد باشیم غذای روحی بیشتری کسب کنیم، و این غذای روحی، حسابرسی خودمان باشد. من توصیه نمیکنم که این حسابرسی ها شدید باشد، چون تب تند، زود عرقش درمیآید. ولی توصیه میکنم که این حسابرسی اجمالاً در کار باشد. مراقبت ما از خودمان در رمضان و غیر رمضان فرق بکند و باز معنی این مطلب این نیست که در غیر ماه رمضان، یازده ماه را در غفلت بگذرانیم به امید این که ماه رمضان هشیار بمانیم. نه، همیشه در برنامه های گوناگون زندگی، ایام و ساعتهایی، به برخی از برنامه ها، بیشتر ارتباط پیدا میکند. مثلاً با این که انسان هر روز خوب است خود را تمیز کند، هر روز خوب است خانه خود را تمیز کند. هر روز خوب است که به نظافت لباس و لوازم کار بپردازد. طبعاً جمعه ها و روزهای تعطیل، فرصت بیشتری است که مقدار بیشتری به تنظیف خودمان، خانه مان، لوازم زندگیمان بپردازیم. پرداختن روز جمعه به نظافت، معنایش این نیست که روزهای دیگر به کلی از نظافت غافل میمانیم. معنایش این است که آنچه در جریان زندگی روزمره به آن نمی رسیم در باب نظافت، روز «جمعه» تدارک کنیم. در این مورد هم این که عرض میشود در ماه رمضان مراقب خویشتن باشیم، برایمان ماه «مراقبه» باشد، هرگز به این معنی نیست که در ایام سال حق داریم به کلی از وضع خود غافل بمانیم و در غفلت به سر ببریم. بلکه معنایش این است که چون زندگی سالانه به هر حال، فرصتهای رسیدن به خود را به اندازۀ کافی ممکن است در اختیارمان نگذارد.
این ماه را اختصاص بدهیم به رسیدگی بیشتر به خودمان، تا ماه «مبارک» و پربرکت برایمان باشد.
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
برچسبها: ماه مبارک رمضان ، روزه ، محاسبه نفس ، مراقبه
دستهها : آثار غیر مکتوب (بیانی), اندیشه
آموزگار بردباری
17 03 2011از طرف من هم محمد آقا را ببوس
از مظلومیتهای شهید بهشتی این بود که شخصیت مبارز و ارزنده ای همچون شهید محمد منتظری با ایشان مخالفت علنی می کرد که خبر انتقادها و اهانتهای ایشان به شهید بهشتی می رسید .شهید محمد منتظری با من رفیق بود . یک بار که به محل کار من برای جلسه ای آمدو دو سه اعتی با همدیگر صحبت کردیم به او گفتم شما در مورد آقای بهشتی اشتباه می کنی که این حرفها را این طرف و آن طرف می زنی ، اجازه بده با ایشان قرار ملاقاتی بگذارم و برویم با هم صحبت کنیم . ایشان هم به این ملاقات راضی شد. البته قطعاً افراد دیگری هم در نزدیک کردن شهید محمد منتظری و شهید بهشتی مؤثر بودند . خدمت آقای بهشتی رسیدم و به ایشان عرض کردم محمد آقا می خواهند بیایند و با شما ملاقاتی داشه باشند . ایشان تا این جمله مرا شنید با لحن بسیار شیرینی فرمود محمد خودمان ؟ من فکر کردم ایشان منظور مرا متوجه نشده و حواسش به فرد دیگری رفته است . گفتم : منظور من محمد آقای منتظری است . گفت : بله ، من هم همین را می گویم . گفتند خوب فلان شب بیائید . سه یا چهار روز مانده به واقعه هفتم تیر بود که برای جلسه ای خدمت ایشان رسیدم .ورود من درست مصادف با ختم جلسه بود و مرحوم شهید بهشتی به طرف اتاقش می رفت . من تا آقای محمد منتظری را دیدم که سر پله ها ایستاده بود او را در آغوش کشیدم . تا محمد آقا را بغل کردم شهید بهشتی که در حین حرکت متوجه حرکت من شده بود با صدای رسایی فرمود : یک بار دیگر هم از طرف من آقا محمد را ببوس و ادامه داد همان طور به شما گفتم محمد خودمونه و مسائل ما با همدیگر حل شد ، خیلی هم راحت حل شد و به نفع ایشان هم حل شد . تا شهید محمد منتظری این عبارت شهید بهشتی را شنید زد زیر گریه . آمدیم پائین توی محوطه حیاط روی نیمکتهای کنار باغچه نشستیم . از او پرسیدم محمد آقا حالا نظرت چیست؟ پاسخ داد : بزرگواری آقی بهشتی بلایی به سر من آورد که هیچ چیز آن را جبران نمی کند . پرسیدم چطور ؟ گفت : من این همه به ایشان بد گفتم و اهانت کردم ولی در دفعه اولی که مرا دید مدتها مرا در آغوش خود گرفت و فشار داد و مرا بوسید و بعد سرش را جلو آورد و گفت : یک کلمه راجع به گذشته حرف نخواهی زد . از حالا به بعد را با هم صحبت می کنیم. هر چه خواستم بگویم در گذشته فلان جا چه گفتم و قضیه چه بود اصلاً اجازه نداد حرف بزنم .
محسن رفیق دوست
خوب است باز هم از این جلسات داشته باشیم !
چون شهید بهشتی یکی از پنج شاگرد برجسته مرحوم محقق داماد بود که درس ایشان درس بزرگ حوزه بود روحانیون سنتّی غیر مبارز که بیشتر هم اهل اصفهان بودند نمی توانستند تهمت بیسوادی به آقای بهشتی بزنند لذا چون ایشان را یک روحانی روشنفکر می دانستند بهانه ای دیگر درست می کردند . از جمله مثلاً می گفتند چرا ایشان در آلمان که در مرکز اسلامی هامبورگ نماز می خوانده بر روی دوش خود عبا نمی گذاشته است ؟ یا اینکه چرا موقع تکبیرة الاحرام به عنوان استحباب و مستحب دستهایش را تا بنا گوش بالا نمی آورد و مثل سنّی ها نماز می خواند ؟ یا چرا آن جور لباس می پوشد ؟ به همین منظور هم آیت الله خادمی جلسه ای در منزلش برای ایجاد تفاهم ترتیب داد . علمای اصفهان آمدند و تقریباً هر کس تا هر حد که توانست به ایشان حمله کرد . من این مطلب را از دوستانی که در جلسه بوده اند مثل مرحوم شهید سید حسن بهشتی نژاد که از نزدیکان شهید بهشتی بود نقل می کنم که وقتی همه حرفهایشان را که بعضاً خیلی تند و گزنده بود به ایشان زدند و حملاتشان را به ایشان کردند و خواستند بروند مرحوم شهید بهشتی دم در ایستادند و با همه دست می دادند و خداحافظی می کردند و به آنها می گفتند : خوب است باز هم از این جلسات مفید و پر تفاهم با همدیگر داشته باشیم .
حجت الاسلام سید ابوالحسن نواب
به خاطر توهین به من برخورد نکنید !
یک روز برای انجام دادن کاری به دادگستری رفته بودم و در طبقه سوم آن صدای داد و فریاد خانمی بلند بود . نزدیکتر شدم تا ببینم چه خبر است ، دیدم خانمی چادر به کمر بسته و هر چه خیر و برکت است نثار آباء و اجداد ما می کند . از مسئول شعبه پرسیدم چرا چنین اعتراض می کند ؟ گفت : فرزند او در یک نزاع دسته جمعی در زمان طاغوت شرکت کرده و مباشر قتل شده است و اکنون بعد از چند سال بالاخره حکم دادگاه جنایی مبنی بر مقصر بودن او صادر شده و محکوم به اعدام شده حالا او آمده است و اعتراض می کند آن هم نه به ما بلکه به زمین و زمان ناسزا می گوید که چرا می خواهند پسر او را که قانل است اعدام کنند و حالا همه را مقصر می داند جز خود قاتل و چند ساعتی است که داد و فریاد می کند و بخصوص نسبت به آقای بهشتی ( رئیس دیوانعالی کشور ) هر چه می خواهد می گوید و ما هر چه از پدرتان درخواست کردیم اجازه داده شود او را از محل خارج کنند پاسخ می شنویم اگر به خاطر توهین به من است این کار صحیح نیست ، هر وقت کارش تمام شد و مزاحم کار مردم شد ، آن وقت با ملایمت او را خارج کنید .
سید محمد رضا بهشتی
(منتخب از کتاب سیره شهید بهشتی نوشته آقای غلامعلی رجایی)
دیدگاهها : 3 دیدگاه »
برچسبها: اخلاق ، بردباری ، شهید محمد منتظری ، علماء اصفهان ، سید محمد رضا بهشتی
دستهها : سیره
منصف ، حتی با دشمنانش !
31 01 2011یکی از توصیه های مهمی که برادرم به ما می کرد که خیلی به درد مسؤلان نظام می خورد این بود که می گفتند هر وقت کسی به شما برای انجام دادن کاری مراجعه کرد نگویید من مسئول فلان کار هستم و این یک مراجعه کننده معمولی است بلکه بلافاصله جای خودتان را با او عوض کنید و ببینید اگر شما به جای او آن طرف میز بودید و با مسئولی کار داشتید چه توقعی از او داشتید . این طور می توانید او را درک کنید و کار مردم هم به راحتی انجام می شود .
زینت السادات بهشتی
از توصیه های مهم برادرم به ما ، که در وصیت نامه شان هم آمده است این است که به نزدیکان و وابستگان خودم توصیه می کنم که جدا از مردم نباشند و بین مردم باشید تا بتوانید مردم را درک کنید ، مشکلات مردم را در حد استطاعت بر طرف کنید . خودشان هم به این توصیه عجیب عمل می کردند.
زینت السادات بهشتی
پس از بازگشت آقای بهشتی از آلمان ، عده ای که به خیال خوشان خیلی انقلابی بودند و آقای بهشتی حرفها و مواضع آنها را قبول نداشت ، ایشان را به بهایی گری و سُنّی بودن متهم می کردند . محور آنها یکی از اهل علم بود که با او رقابت قدیمی داشت ولی در نهایت دشمن آقای بهشتی شد و نسبتهایی به ایشان می داد که از تشیّع منحرف شده و سُنّی شده است .
وقتی این فرد که موضعگیریهای تندی نسبت به دکتر بهشتی داشت از دنیا رفته بود شاهد بودم ، آقای بهشتی برای او دعا کرد و گفت : خداوند او را با بهترین اعمالش محشور فرماید . این جور سعه صدر داشت !
آیت الله جنتی
من در طول مدت آشنایی با شهید بهشتی حتی یک صفت منفی از ایشان ندیدم که آدم بگوید اگر این طور بود بهتر بود . بر عکس با این که روح نا آرامی داشت و دائم در تلاش و تکاپو بود و از همه طرف مورد هجوم تبلیغاتی مخالفان خود بود ولی در چهره اش آرامش و سکینه و اطمینان و اعتماد به نفس خاصّی موج می زد . شهید بهشتی بر خلاف بعضی دارای صفاتی و روحیات ذاتی خاصّی بود که برای دیگران قابل تقلید نیستند . مثلاً ایشان ناراحت می شد اما هیچ کس خشم و ناراحتی ظاهری او را به چشم نمی دید .
سید محسن یحیوی
بارها اتفاق می افتاد می دیدم خودم یا دیگری حرفی می زدیم یا اگر موضوع یا مطلبی مطرح می شد نظری می دادیم بعد از آنکه حرفمان را می ردیم و آقای بهشتی جواب آن حرف را می دادند می فهمیدیم حرف نادرستی زده ایم . نادرستی آن حرف از اول که ما شروع می کردیم به حرف زدن برای آقای بهشتی معلوم بود اما ایشان صبر و حوصله می کردند تا ما حرفمان تمام شود . وسط حرف ما نمی آمدند . تمام که می شد با خوشرویی جواب این حرف را با منطق می دادند و ما را قانع می کردند ، ما هم می پذیرفتیم و این درس را هم یاد می گرفتیم که اگر کسی در مقابل ما حرفی زد که آن را قبول نداریم ، صبر کنیم حرفش را بزند ، بعد که تمام شد در نهایت ادب و متانت جوابش را بدهیم و اگر قبول نکرد با او دعوا نکنیم .
حجت الاسلام مسیح مهاجری
آن چیزی را که من شاهدش بودم ، انصاف شهید بهشتی درباره دشمنانش بود. کسانی که برای ایشان جوّ و شایعه می شاختند و شخصیّت وی را زیر سؤال می بردند و بدترین اتهامات را روانه ایشان می کردند ، تا حدی که همه ملّت ما شاهد هستند این مسئله چگونه بود . من در ارتباطی که با ایشان داشتم ، به هیچ وجه لحظاتی را شاهد نبودم که ایشان با زبان زشت و با یک حالت بی انصافی و حتی تند و نظایر اینها بخواهد حتی در پشت سر نسبت به یکی از این گروهکها و دشمنان اظهار نظر کند که جنبه احساسی آن بر جنبه منطقی غالب شود . همه اینها ناشی از خویشتن داری وسیع ایشان بود که نمی تواند بدون ممارست و بدون یک عرفان قوی و یک شناخت عظیم از مکتب بهوجود امده باشد . چرا که ای نوع خصلتها ، چیزی نیست که به طور آنی در افراد به وجود بیاید ، مگر آن که کسی زیاد کار کرده باشد .
مهندس میر حسین موسوی
پس از مراجعه شهید بهشتی از آلمان که فعالیتهای حسینیه ارشاد در حال اوج گرفتن بود از ایشان برای سخنرانی دعوت می کردند که ایشان هم می رفتند و سخنرانی می کردند . در همان وقت بعضی از دوستان نزدیک آقای بهشتی از جمله بنده با این کار مخالف بودیم . چون حسینیه ارشاد به دست نیروهای نهضت آزادی و طرفداران آن اداره می شد . ولی آقای بهشتی با دید وسیعی که داشتند می گفتند : ما در هر جایی که زمینه ای برای تبلیغ اسلام و گرایش به اسلام در ان باشد باید سعی کنیم حضور پیدا کنیم و نیروها را جذب کنیم و اگر بخواهیم در این مرحله عده ای را از خودمان طرد کنیم ، این به صلاح ما نیست و در نهایت تنها خواهیم ماند ، لا اقل نباید نیروهای مذهبی را دفع کنیم و آنها را باید با خودمان نگه داریم .
آیت الله مصباح یزدی
منبع : کتاب سیره شهید بهشتی
نوشته غلامعلی رجائی
دیدگاهها : 3 دیدگاه »
برچسبها: سیره شهید بهشتی ، صبر ، سعه صدر ، انصاف با دشمن ، مردم گرایی
دستهها : سیره
مبنا را صداقت می دانست !
15 01 2011من فردی به خصوصیت آقای بهشتی در طول عمرم سراغ ندارم ( که البته حساب امام با دیگران فرق می کند ) در عین حال که افراد با تقوا و ورع و فاضل زیاد دیده ام ولی در حد جامعیّت ایشان ندیده ام .
از خصوصیات ایشان راستگویی بود . بسیار مقید به صدق بود . قضیه 15 خرداد که پیش آمد و عدّه زیادی از مردم به دست رژیم شاه ، شهید شدند ، در جلساتی بحث شد که راجع به تبلیغات این حادثه مهم چه باید بکنیم تا بهره برداری صحیحی انجام بشود . یکی از دوستان رقم بسیار بالایی را ذکر کرد و گفت : خوب است برای این که نهایت بهره برداری را از این قضیه بکنیم این تعداد را تبلیغ کنیم . آقای بهشتی گفتند : نه ! ما که نمی خواهیم با دروغ از اسلام دفاع و تبلیغ کنیم . تبلیغ ما از اسلام باید بر اساس صداقت باشد .
این در حالی بود که اگر در آن مقطع ، آن رقم پیشنهادی در مورد تلفات حادثه 15 خرداد به مردم اعلام می شد خیلی ها قبول می کردند و به ضرر رژیم شاه هم تمام می شد ولی ایشان مبنا را صداقت می دانست .
آیت الله احمد جنتی
راه رفتن مرحوم شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی را به یاد بیاورید . من سی سال بیشتر با ایشان آشنا بودم … و این انس ما هم گاهی خیلی نزدیک بود . شاید در هر روز چند ساعت همدیگر را می دیدیم . آیت الله دکتر بهشتی ، انسانی متواضع بود . در راه رفتن و سخن گفتن و حرف زدن و بحث کردن و جواب گفتن ، حتی در برای سر سخت ترین دشمنانش و حتی در مقابل حرفهای تند و زننده ، این فضیلت را هیچ گاه از دست نمی داد .
آیت الله موسوی اردبیلی
خصلتهای اخلاقی آقای بهشتی ممتاز بود . ایشان در عین متانت و ابهّتی که داشت به لحاظ مقام و شخصیت ، در عین حال حالت تواضع و برخورد بسیار مؤدبانه ای پر از احساس و عاطفه ، همراه با روانشناسی اصیل و ژرف اسلامی داشتند . نقش ایشان برای تشویق افرادی که دارای یک فضیلتهایی بودند بسیار مؤثر بود. قدرت ایشان در شناسایی چهره ها و کشف افرادی که دارای استعداد هایی بودند بسیار خوب بود . محیط های دوستانه ایشان سرشار از عاطفه و گرمی و محبت بود . جلسات ایشان معمولاً همراه بود با صفا و نشاط ؛ صداقت کاملی که در قضاوتها و اظهار نظرهایشان به چشم می خورد ، اعتماد می آفرید و اطمینان می بخشید . برای همکاری و تقسیم مسئولیت و ارج نهادن بر نقش دیگران بسیار کوشا بود و در هر حال باید گفت ایشان تجلی گاه اخلاق پاک اسلامی بود .
حجت الاسلام و المسلمین شهید دکتر محمد جواد باهنر
یکی از اعضای سابق حزب توده که بعداً مسلمان شد ، برای من تعریف می کرد اویل انقلاب هیئتی از کوبا به ایران آمده بود که برای آن یک وقت ملاقات با آقای دکتر بهشتی گرفتیم تا با ایشان دیداری داشته باشند . من هم به عنوان مترجم در این هیئت حضور داشتم . در این جلسه آقای دکتر بهشتی با لبخند به من گفت : شما که به عنوان مترجم همراه این آقایان هستید بفرمایید با این دوستان به زبان مهمان (انگلیسی) صحبت کنیم یا به زبان میزبان ؟ من احساس کردم دارند به من حرمت می گذارند لذا خواهش کردم به زبان انگلیسی با آنها صحبت کنند . پذیرفتند و صحبت کردند . آن هیئت اظهار علاقه کردند عکسی یادگاری با ایشان داشته باشند . من که در آن زمان عضو حزب توده بودم گفتم خوب است خودم را کنار بکشم چون اگر بعداً این عکس چاپ شود و بعضی مرا در کنار آقای بهشتی ببینند همین را بهانه حمله به ایشان قرار خواهند داد لذا کنار ایستادم . ایشان متوجه شد و از من سؤال کرد شما چرا نمی آئید عکس بگیرید ؟ گفتم به یک دلیلی نمی توانم در این عکس باشم. ایشان ذهن مرا خواندند و خندیدند و گفتند : بله به همین دلیل بیایید و پهلوی من بایستید . من هم رفتم و پهلوی ایشان ایستادم .
قاسم تبریزی
برگرفته ازکتاب سیره شهید دکتر بهشتی
نوشته آقای غلامعلی رجایی
دیدگاهها : 6 دیدگاه »
برچسبها: صداقت ، 15 خرداد ، تواضع ، اخلاق اسلامی ،کوبا ، حزب توده
دستهها : سیره
با صراحت و صداقت بگوید
11 01 2011با یکی از دانشجویان بجنوردی مقیم آلمان که با من دوست بود شب جمعه ای در هامبورگ بودیم . نزدیک مغرب به ایشان گفتم من می خواهم به مسجد برم . پرسید : مسجد؟ گفتم بله شما هم می آیید ؟ یکدفعه گفت : مگر دیوانه انم که مسجد بیایم ؟ در همین لحظه که صحبت می کردیم آقای بهشتی سر رسید . عادت آقای بهشتی این بود که هر کس را به ایشان معرفی می کردم با او دست می داد . وقتی نام او را می شنید دستش را همچنان در دست طرف نگه می داشت و می فشرد و می گفت : آقای … تا فرد نام خود را دوباره تکرار کند .
قضیه را به شوخی با آقا گفتم که می گوید مگر دیوانه ام که به مسجد بیایم! آقای بهشتی خندید و گفت : پس با این حساب تکلیف ما روشن شد ! او هم خیلی صریح گفت : من بهایی هستم . تا آقای بهشتی این جمله را از او شنید گفت : به به چقدر خوب است آدم با صراحت و صداقت عقیده خود را بگوید . بعد حرف اصلیش را زد که : ما اگر بمیریم از ما نمی پرسند چقدر در اعتقادات خود تعصب داشته ای ، بلکه می پرسند چقدر نسبت به این عقیده و مذهب تحقیق و جستجو کرده ای و آدمی که خودش می گوید بهایی هستم لابد به آن اعتقاد دارد .
بعد به او گفتند برای من بگو بهائیت چی هست ، شاید ما گمراه باشیم و چون تعصبی نداریم و می خواهیم دین درست و سالمی داشته باشیم برای ما از تفکر بهایی گری حرف بزن . او بهت زده گفت : در بهائیت تک همسری هست ولی مسلمان ها چند زن می گیرند و … که معلوم شد چون پدرش 4 زن و 23 بچه داشته او از مسلمانی پدرش زده شده و بهایی شده است .
آقای بهشتی حرف او را شنید و گفت : اشکالاتی که به چنین مسلمانهایی گفتید وارد و درست است ولی می دانید که قرآن گفته در صورت برقراری عدالت می توانید چند همسر دیگر داشته باشید .ولی اگر نتوانید عدالت را برقرار کنید مجاز به این کار نیستید و باید تک همسر باشید .
به تدریج که او حرفهای آقای بهشتی را شنید صادقانه گفت : آقا من به این خاطر بهایی شده ام ، لذا اطلاعات دیگری ندارم . همان شب کار به جایی رسید که همراه آقای بهشتی به مسجد رفت و از مریدان پر و پا قرص آقای بهشتی شد . این در حالی بود که آقای بهشتی حد اکثر 15 دقیقه بیشتر با او حرف نزده بود . جذابیت بهشتی در این حد بود .
خاطره ای از آقای کاظم سلامتی
کتاب سیره شهید بهشتی ، ص 178
دیدگاهها : ۱ دیدگاه »
برچسبها: شهید آیت الله بهشتی ، بهایی ، عقیده ، صراحت و صداقت
دستهها : سیره
روحانیت ، نظارت ، مردم
5 01 2011پیغمبر اسلام (ص) بدرود حیات گفت ، دوران ظهور ائمه سپری شد ، امام دوازدهم از دسترس مردم بیرون رفت و وضع تازه ای پیش آمد . فهم قرآن و روایات ، جدا کردن روایات درست از روایات مجعول و نادرست ، مقایسه دلایل گوناگون درباره هر موضوع و استنباط حقایق از میان آنها خود به صورت یک ، بلکه چند علم جدید در آمد . تفسیر ، فقه ، رجال ، حدیث و … که رسیدن به حد کمال در آنها متوقف بر کسب علوم دیگر نیز هست ؛ دفاع از حقایق اسلام در برابر حملات گوناگون زبانی و قلمی مخالفان اسلام نیز به پیدایش علم تخصصی دیگر ، یعنی علم کلام اسلامی منجر گردید .
باید در میان مسلمین کسانی همت گمارند تا این علوم پهناور را فراگیرند و در آنها مجتهد و صاحب نظر شوند و کمال علمی خود را به کمال تقوا و عدل بیارایند تا به مقام جانشینی علمی پیغمبر و امام برسند و مرجع مسلمانان در سؤالات مختلف دینی گردند .
تخصص در هر یک از رشته های مذکور به اندازه مشکل ترین رشته های علمی دیگر ، کوشش ، فرصت ، فراغت ، و کتاب و وسایل دیگر لازم دارد . گذشته ما محققان پر ارج و نامور در این فنون داشته و رشته تتبع و تحقیق از نخستین قرون اسلامی تا عصر حاضر همواره کشیده و هیچ گاه قطع نشده است. در روایات ما این مجاهدان راه حق ، تکریم و تجلیل و تشویق فراوان شده و ثوابهای بی مانند برای انجام این وظیفه و جهاد مقدس نوید داده شده است . پاداش آنها مال دنیا نیست . کسانی که عمر خود را در راه انجام یک تکلیف مقدس صرف می کنند مبادله محصول کار خود را با مال و جاه ، پَست و ناچیز می شمردند . علاوه بر این ، دنیا طلبی از راه دین و علوم دینی در روایات ما سخت مذموم و بد فرجام شمرده شده است . تحصیل علوم دینی یک واجب کفایی است که به استناد بعضی روایات باید از اغراض مادی و امتیاز طلبی منزه باشد .
تحصیل علوم و فنون لازم دیگر از قبیل پزشکی ، دارو سازی ، فنی و نظایر آنها نیز واجب کفایی است ؛ ولی در میان فرقی هست . آنها که این فنون زندگی را تحصیل می کنند پس از فراغت از تحصیل می توانند آن را شغل و حرفه خود قرار دهند و کار و معلومات خود را با پول مبادله و هزینه زندگی خود را از این راه تأمین کنند ولی به کسانی که علوم اسلامی تحصیل می کنند چنین حقی داده نشده است . کار آنها باید برتر و منزه تر از آن باشد که به صورت حرفه و کسب معیشت در آید . گرفتن مزد برای فتوا دادن یا بیان مسائل و احکام و معارف دین در فقه ما از محرمات شمرده شده است .
به این جهت باید کسانی که به مطالعات تحقیقی در رشته های مختلف علوم دینی می پردازند هزینه زندگی شان از راه در آمدهای شخصیِ دیگری که دارند تأمین شود و اگر از این قبیل افراد به اندازه کافی در میان مسلمانان پیدا نشد باید حکومت اسلامی که مسئول تأمین مصالح عمومی است عده ای را به انجام این مهم بگمارد و وسایل کار و هزینه زندگی آنان را از بیت المال مسلمین بپردازد . و اگر حکومت ، حکومت اسلامی و پایبند به مقررات اسلام نیست یا به وظیفه خود عمل نکرد ، مسلمانان باید همچون موارد دیگر ، او را به این اقدام وادارند وگرنه تشکیلاتی فراهم سازند که انجام این کار خطیر را به عهده گیرد و هزینه تشکیلات را خودشان بپردازند . بنا بر این یاد گرفتن و یاد دادن احکام و معارف دین چه در مرحله دوم و چه در مرحله سوم ، انجام یک وظیفه الهی و پاک از هر گونه مقاصد مادی است .
اسلام در این زمینه وضعی مقرر کرده است که اگر مسلمانان بیدار و هوشیار باشند ، دین و علوم دینی هیچ گاه وسیله سوء استفاده و دنیا طلبی اشخاص قرار نگیرد و از این راه طبقه خاصی که برای خود حریم اجتماعی و مزایای مالی و غیر مالی فراهم آورند به وجود نیاید .
آیات قرآن ، به خصوص آن قسمت که مربوط به روحانیون یهودی و مسیحی است ، و روایات ما در ابواب علم و مقام عالم و معرفی علمای حق و علمای باطل ، علمایی که اسلام می پسندد و آنها که اسلام نمی پسندد و طرد می کند ، راه را به روی سوداگران زهد فروش و یا علم فروش که بخواهند علم دین و تظاهر به تقوا را وسیله کسب مال و شهرت و تفوّق بر مردم دیگر قرار دهند ، بسته است .
ولی ضامن اجرای هر طرح صحیح در هر زمان و مکان ، بیداری افکار عمومی و مراقبت همگانی است . در این مورد و موارد دیگر ، اگر عملاً انحرافی پیش آمد معلول نا آشنایی مسلمانان به حقایق و کوتاهی آنها در عمل است . به همین جهت ، نخستین قدم مبارزه با این انحرافات آن است که حقایق اسلامی به همان صورت که پیشوایان الهی گفته اند ، بی پرده و صریح برای عموم مردم گفته شود .
با وسایل ارتباطی امروز و با تسهیلات فراوان که در کار طبع و نشر و طرق دیگر انتشار افکار پدیده آمده ، کمک به بیداری افکار در هر قسمت آسانتر و به همان اندازه ضروری تر شده است .
ولایت ، رهبری ، روحانیت ؛ ص 382
دیدگاهها : 5 دیدگاه »
برچسبها: روحانیت ، معیشت ، تفسیر ،فقه، کلام ، علوم اسلامی ، نظارت عمومی ، مردم
دستهها : آثار مکتوب (بنانی), اندیشه





دیدگاههای تازه